تبليغاتX
غریبه

وقتي يکي دلتو مي شکنه و مي ره دومين کسي رو که مي خواي دوست داشته باشي دلت رو بدتر ميشکنه و مي ره بعدش ديگه هيچي برات مهم نيست و از اين به بعد مي شي اون ادمي که هيچوقت نبودي ديگه دوست دارم برات  رنگي نداره و اگه يه روز هم يه ادم خوبم بخواد با هات دوست بشه دلشو مي شکني که انتقام خودت رو بگيري و اون هم ميره با يکي ديگه اين طوري همه دل ها مي شکنه و دوستي ها از بين ميره پس فکر مي کني چه کار بايد کرد؟؟؟؟؟                                                                                                                                  

نوشته شده توسط غریبه در شنبه سی و یکم تیر 1385 |


آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد

نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 |
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را
يادم باشد که روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد
بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار
عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده
و از اينجا رفته اند... بايد سنجاقك ها را پيدا كنم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن
دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم


نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه هفتم تیر 1385 |

  روزی دروغ به حقيقت گفت : ميل داری با هم به دريا برويم و شنا کنيم ؟

حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسيدند حقيقت لباس هايش را درآورد . دروغ حيله گر لباس های او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت ، عريان و زشت است ، اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهری آراسته نمايان می شود  ...

 

نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه هفتم تیر 1385 |

نامی نداشت... نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی... گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می‌فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟؟!! هيچ کس پاسخ نداد

نوشته شده توسط غریبه در چهارشنبه هفتم تیر 1385 |

 

 اگر يه روز بغض گلويت را فشرد

              بهت قول نمي دم كه مي خندونمت

                            ولي مي تونم باهات گريه كنم

 

اگر يه روز نخواستي به حرفهاي كسي گوش بدي

 بهم بگو قول مي دم كه خيلي ساكت باشم

 

 اگر يه روز خواستي در بري حتما خبرم كن

 قول نمي دم كه ازت بخوام بموني

 اما مي تونم با هات بدوم

 

اگر يه روزسراغمو گرفتي و ازم خبري نشد

 يه سر يهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم

 و سرانجام

 

اگر يه روز رفتي و ديگه بر نگشتي

           بهت قول نمي دم كه منتظرت بمونم

                     اما ازت مي خوام وقتي اومدي

                يه شاخه گل رو قبرم  بذار             

نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه ششم تیر 1385 |
سلام. یک سلام ساده به همه ی دوستایی که منو نمی شناسن.من بعد از ۲ سال دوباره اومدم ولی با یک نام جدید که بیشتر بهم میاد(غریبه).وبلاگم به قشنگی مال شما عزیزان نیست ولی امیدوارم با راهنمای شما دوستان بهتر شود.منتظر می مونم تا بهم سر بزنید.شاد باشید

نوشته شده توسط غریبه در دوشنبه پنجم تیر 1385 |