قبل از هر چیز تشکر میکنم که من سر میزنید و بابت نظرهاتون ممنون
در قسمت نظرات پست (میخواهم زنده باشم............)
نظری از یک دوستی (که منو از داشتن نشانی از خودشون محروم کردن)داشتم
که صلاح دونستم که متن کامل نظر را با حفظ امانت تو این پست بنویسم
و جواب لازم رو بدم البته به طور خلاصه......
نويسنده: جمعه 12 آبان1385 ساعت: 3:19
عاشق شدن زوری نیست , دست خودت هم نیست , اگه بخواد پیش بیاد , پیش میاد . پیشنهاد میکنم با خودت رو راست باشی
نويسنده:
دوشنبه 29 آبان1385 ساعت: 23:19
مثل اینکه تو هم مثل بقیه شدی و فراموش کردی.
واقعیت همینه .
زمان عشق تو رو هم کم رنگ کرد.
اولیش نصیحت بود و دومیش فکر کنم نتیجه گیری
ولی حرف شما درسته البته اونجایی که گفتید (چی بگم)
بله بهتر هیچ چیز نگید چون نه من رو میشناسید و عشق من رو و مطمئنم که حتی کسی نمیدونه که من عاشق چی هستم پس خواهشن من رو منع نکنید.....
امیدوارم دوباره سر بزنید و نظر من رو هم راجب نظرتون بخونید![]()
![]()
وای باران باران....شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
کجایی عزیزم که ببینی هرکی به جز من.... از تو نا امید شد
اینم نظر یک دوست دیگم ![]()
نويسنده:
سه شنبه 30 آبان1385 ساعت: 2:1
رو راست ؟
دیگه واسه اینجا حرف زدن بسه
موندن بیفایدس
شما یه مشکل اساسی دارین
گفتم یکی از دوستام دکتر روانشناس خواستی آدرس میدم ولی از طریق ایمیل
در سکو
در سکوتی دلگير مانده ام بين تو و خودم ...
فاصله ای به اندازه هزار سال نوری بين خودم و تو می بينم ...
تو گذشتی از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ...
پشيمانم از گشودن دريچه ای به سوی تو !
نمی دانم !
به گمانم دريچه ی نگاهت را بايد بست ...
بست تا زندگی را خوب ديد و نوای باران را شنيد ...
کسی آن سوی سرزمين خواب من موسيقی باران را زمزمه می کند ...
و به گمانم هراس های عاشقی من نيز از همان روز شروع شد !
از همان خواب و همان باران ...
سرزمين خواب من آن سوی سرزمين واقعی و تنگ توست !
سرزمين تو فقط درد و اندوه است ...
سرزمينی دور از رويا ...
سرزمينی زرد و قرمز ...
اما سرزمين من آن سوی تو !
آن سوی دريچه های نگاه توست !
دريچه هايی که بسته ای حتی به روی خودت ...
کافی ست نگاهی کنی به ستاره ای که آن گوشه آسمان به تو چشمک می زند
و تو را مشتاق است ...
آن وقت تو می مانی و ستاره ...
تو می مانی و نوای باران ...
تو می مانی ... و شايد من ...
فقط کافی ست نگاهت را کمی سبز کنی ؛
آن وقت سرزمين بی رنگت ؛
رنگی می گيرد آن چنان خيال انگيز که خيال های مرا هم غرق در خود می کند ...
اما حالا تا آن روز من مانده ام و خيال های هراس انگيز دوری از تو ...
دوری از تو و نگاه مبهمت ...
اشتباه کردی که نخواستی این ماندنم را
میفهمی یه زمان
اما دیر دیر است
میدانم میدانم میدانم
اه ...میدانم
کاش تو هم یه کم میدانستی..................

نمیدونم فقط خدا میدونه که الان ندی داره چی کار میکنه....یعنی سردشه...اخه اون امشب نتونسته لباس گرم بپوشه و شاید گشنشه اخه اون وقت نکرد که امروز به مادرش یاداوری کنه که دلش چه غذایی میخواد.....حتی اون امشب نگران امتحانات دانشگاشم نیست...اون حتی امشب خواب هم نمیبینه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
اون الان تو خونه ی جدیدش تک و تنها چه حالی داره![]()
خدای من وقتی قلب مهربونش داشت از کار می افتاد خودش فهمید که داره میره ...چه فکری کرد![]()
اره ندی از اشناهای دورمون بود من فقط یک بار عکسشو دیدم شاید اونم فقط یک بار عکس من رو دیده باشه ولی الان قلبم داره از جاش کنده میشه.........................![]()
دلم میخواد بنویسم ولی نمیتونم بچه ها تورو خدا فاتحه یادتون نره
روحش شاد![]()
خدا کند احساسم همچنان باقی بماند تا من خود را دوباره احساس کنم......
هیچ وقت چنین احساسی نداشتم انگار به همه چیز رسیده ام
جوش و خروشهای دل فروکش کرده است آتش دل کم کم دارد خاکستر می شود
انتظار پایانی را دارم که برایم نا مشخص است..
حالا غمها و اندوهها راهشان را پیدا کرده اند و به جویباری که از دلم به بیرون جاری است می ریزند...
کدورتهای ذهنم کم کم دارند پاک و شفاف می شوند.
من کلاف سردرگمی هستم که هیچ کس نمی تواند آن را باز کند...
من منتظر فردا هستم ..فردایی که با همه فرداها فرق دارد....
فردایی که خورشید طلوع می کند من درقایقی می نشینم و به سوی ساحلی می روم که درفراسوی ماست
فردا نگاهم آسمان را زیباتر جلوه می دهد...فردا درآسمان زندگی من از ابرهای سرگردان خبری نیست
آسمان صاف و آبی است و پاکی اش را به من خواهد بخشید ...
عشق جلوه گر می شود و همه چیز معنی خواهد داشت دریا، آسمان ….
عشق رنگ آبی و مهمتر از همه تنهايي و من....به هم مهر می ورزیم و همدیگر را دوست خواهیم داشت.
فردا من هر آنچه خوبی است به او می دهم و او برای من گل سرخ محبت می چیند و من آنها را دسته دسته می کنم
خانه ای می سازم ، خانه ای در دشتی که با تنهايي آبیاری شده باشد...
آنگاه خدا در دشت تنهايي من شکوفه باران می شود او با من می آید و من با او
می مانم....عشق یعنی همین ....یعنی وصل در انتهای جدایی...
یعنی داشتن بهاری در عمق فصل پاییز... آه ای آسمان آبی به این عظمت!!!
با من و فردا چه رازی خواهی داشت؟ آه ای دردهای بی پایان !
شما را با من چه حسابی است؟ و سر انجام تو ای خاک !!
با من دیداری داری؟من دیگر قادر نیستم سکوت اختیار کنم
حرفهایی را که سالها در دلم مانده است عاقبت به تو گفتم....
به تو اتاق تنهایی من.......
( میخواهم همه چیز را فراموش کنم و فقط تنها باشم )
مبارك باشد پايان پرهيزگاري و اغاز با خدا بودن
مبارك باد شايد به اين معني كه شاد باش كه خدا تو را بخشيد
و شايد به اين معني كه زلال شدي ارام و پاكيزه
شاد باش يعني اينكه ماه در قلبت طلوع كرد و يا خدا در چشمانت پديدار شد
شاد باش شايد به اين معني كه سبك شدي
يا شايد به اين معني كه شكر كن كه خدا در قلب تو طلوع كرده و شايد باور كرده باشي كه خدا از رگ گردن به تو نزديك تر است
ديده شد هلال همان كه نشاني از هلال ابروي مسافر سفر كرده است كه ديري نكشد كه باز خواهد گشت
خدا كند امشب تا صبح باران ببارد
شايد اين ماه ماه پاك شدن همه..... حتي انان كه كمي پايشان لغزيده بود باشد
با اين همه معنا و با اين همه انديشه و تفكر........
عيدي كه در قلب هايتان جوانه زد مبارك
![]()