تبليغاتX
غریبه - میخواهم زنده باشم............

خدا کند احساسم همچنان باقی بماند تا من خود را دوباره احساس کنم......

هیچ وقت چنین احساسی نداشتم انگار به همه چیز رسیده ام

جوش و خروشهای دل فروکش کرده است آتش دل کم کم دارد خاکستر می شود

انتظار پایانی را دارم که برایم نا مشخص است..

حالا غمها و اندوهها راهشان را پیدا کرده اند و به جویباری که از دلم به بیرون جاری است می ریزند...

کدورتهای ذهنم کم کم دارند پاک و شفاف می شوند.

 من کلاف سردرگمی هستم که هیچ کس نمی تواند آن را باز کند...

من منتظر فردا هستم ..فردایی که با همه فرداها فرق دارد....

فردایی که خورشید طلوع می کند من درقایقی می نشینم و به سوی ساحلی می روم که درفراسوی ماست

 فردا نگاهم آسمان را زیباتر جلوه می دهد...فردا درآسمان زندگی من از ابرهای سرگردان خبری نیست

 آسمان صاف و آبی است و پاکی اش را به من خواهد بخشید ...

عشق جلوه گر می شود و همه چیز معنی خواهد داشت دریا، آسمان ….

عشق رنگ آبی و مهمتر از همه تنهايي و من....به هم مهر می ورزیم و همدیگر را دوست خواهیم داشت.

 فردا من هر آنچه خوبی است به او می دهم و او برای من گل سرخ محبت می چیند و من آنها را دسته دسته می کنم

خانه ای می سازم ، خانه ای در دشتی که با تنهايي آبیاری شده باشد...

آنگاه خدا در دشت  تنهايي من شکوفه باران می شود او با من می آید و من با او

 می مانم....عشق یعنی همین ....یعنی وصل در انتهای جدایی...

یعنی داشتن بهاری در عمق فصل پاییز... آه ای آسمان آبی به این عظمت!!!

با من و فردا چه رازی خواهی داشت؟ آه ای دردهای بی پایان !

شما را با من چه حسابی است؟ و سر انجام تو ای خاک !!

با من دیداری داری؟من دیگر قادر نیستم سکوت اختیار کنم

حرفهایی را که سالها در دلم مانده است عاقبت به تو گفتم....

به تو اتاق تنهایی من.......

                              ( میخواهم همه چیز را فراموش کنم و فقط تنها باشم )

نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه نهم آبان 1385 |